خرمشهر تنها یک شهرنیست،هویت من است
متن زیر نامه دختر جانبازی است از سلاله فاطمه سلام الله علیها که در آستانه سوم خرداد بو سیله ایمیل ارسال کرده است.
**********************
...سلام عمار گمنام مولا!
چه خوب گفت آن یوسف طلائیه«حمید باکری»دعاکنید شهید شوید در غیر اینصورت...و تو ای مرد قافله عشق ! جزوآنانی که غم غیرت همه وجودت را همچو شمع آب می کند.می سوزی و با سوختنت کوچه های تاریک قلبهای خواب گرفته شهرمان را پُرستاره می کنی. ازآن یل خرمشهر اکنون صورتی غم گرفته مانده و دلی غریب و یادی گمنام. منم دخترت بابا! زهرای تو! دختری که تپش قلبت ، نبض زندگی اوست..مقتدای من! اقتدای من به آن لحظاتیست که ازشدت درد...اما لبخند شکرالهی خشک نمی شود! امروز خرمشهر آزاد می شود و پدرم ! تو یادم دادی به جای«سارا سیب داد» «بابا خون داد» را بنویسم و«خرمشهر»را هجی کنم،آنجا که تو ازکوچه کوچه اش خاطره ها داری - خاطراتی که حوصله زنگ زده شهرمان نمی کشد - جاده اهواز خرمشهر؛جاده ای که یک قدم فاصله داشتی تا به خیمه مولا برسی اما خدا می خواست جاده زندگیت منتهی به خانه رهبرمان باشد.خودت گفتی حسینیه اما م همچو خیمه مهدی ست ،بیت خامنه ای،خیمه عباس است و خامنه ای قمر منیر بنی هاشم برای حسین زمان خمینی عزیز... . ترکش های تو بابا،بدن نحیف تو ، دستان زخمی مادر،غربت دلمان که گواهی ست بر حقانیت مسیری که انتهایش به کوفه نه که به کربلا می رسد،نشانه ایست از نخلستان های... - بگذارم و بگذرم. باباجان خرمشهر آزاد می شود و باز شهرمان از نظرم می گذرد.همان جایی که دیروز مادربزرگ تو را اززیر قرآن رد کرد،امروز دختری طعنه ام زد،گفت:خرمشهر شهری که خرم باشد،باصفا باشد،جایی برای صفا کردن داشته باشد!.. و ازماشین قرمزش برایم دست تکان داد.کاش دستانش می توانست ترکش های دل تو را لمس کند،آنوقت به جای اینکه برای حراج غیرت هورا بکشد و دست تکان دهد،زخم دستان مادر را احساس می کرد،دستانی که رمقی برایشان نمانده و تنها ذکرزینب است که توان می دهد و چشمانش به جای اینکه تمنای لمپن های تگزاس را بکند،سمت شلمچه باشد،سمت نگاه تو ، نگاهی که افقش به عباس می رسد، به آن که «مرد» بود.کاش دختران شهرمان ((ابوالفضل ))را می شناختند! کاش مردان سرزمینمان ((فاطمه ))را می شناختند . ...و تو شناختی که مادرم را برگزیدی و مرا زهرا نام نهادی و برایم از چادرخاکی روضه ها نالیدی و گفتی زهراجان! کوچه های ما کوچه های بنی هاشمند. تاریخ تشیع از هزارو چهارصد سال قبل بوی چادرخاکی می دهد و آن چادر اکنون باید سرِ تو باشد ؛ و مادرم ، ابوالفضل را باور کرد که تو را انتخاب کرد.عباس خدای احساس است و تو ای مهربانم ! مشک عباس روی دوش توست.خودت گفتی با این تن ترکش خورده زخمیم نگهبان حرمت چادرخاکی فاطمه ام و پاسدار حیای دختران این خاک و غیرت پسران سرزمینم... .
کاش مردم سرزمینم بداند که سوم خرداد یک روز نیست بابا!
همه روزهای این سرزمین فتح خرمشهر است،حتی آن روز که شهر سقوط کرد!خرمشهر یک شهر نیست،همانطور که کربلا... ؛ کربلا نسیمی ست که که برکویر خشک تاریخ می وزد و خرمشهر نیز و تو بابا و یاران هم قافله تو و قافله سالار تو خمینی عزیز و علمدار او خامنه ای نیز... آن روز وقتی حسینیه امام نوای کجایید ای شهیدان خدایی را سرداد، پیر حسینیه گریست و تونیز .فدای دلتان ،فدای هم قافله هایتان! یارانی که غریبانه رفتند و مردانی که غریبانه ماندند.
باباجان! از دل تو تا دل خامنه ای عزیز، راهی ست به زیبایی و مظلومیت گذرگاه فکه ، پس تو به مولامان بگو دختران سرزمینمان امانتدار خاطرات کوچه های خرمشهرند !بگو زهرا یکی از آن هزاران کس است که سیاهی چادرشان، دنیا را برای بد خواهان تو علمدارسپاه عشق! تاریک می کند.
منبع :http://www.mahfa110.blogfa.com